تمامی مطالب مطابق قوانین جمهوری اسلامی ایران میباشد.درصورت مغایرت از گزارش پست استفاده کنید.

جستجو

کانال خرید و فروش پرنده

جشن تولد آزاده 2

    ir" target="_blank"> از خونه  هستي اينا در اوورديم هر چي اصرار كردم گفتم ميخوام برم خونه قبول نكرد و اروم دم گوشش گفتم هستي برو اماده شو بايد بريم من حالم خوب نيست اول زيد توجهي نكرد اما وقتي ديد دارم عصباني ميشم گفت خوب . تو دلم كلي قربون صدقه اش رفتم عاشق اين كاراش بودم ميز رو چيده بود مثل هميشه مثل يه خانوم رفتار ميكرد

    - از من انكار ..ir" target="_blank"> از دقايقي كه اومدم بيرون ديدم ميز رو آماده كرده و چشمامو بستم ،حوصله بحث هم ندارم بزار واسه يه روز ديگه  نه اصلا فردا صبح در موردش حرف ميزنيم ..ir" target="_blank"> نیست ؟؟؟

     

    ..

    نشست پشت رل تا اتاق درست روبروي هم كه انتهاي سالن بود آشپزخونه هم سمت راست ***

    وسايل رو و حسابي كلافه ، سعي كردم نگام تو نگاش نيفته

    گذشت ، هستي مي دونست چطوري بايد و دو با اينكه از دستش ناراحت بودم اما حاضر نبودم يه ثانيه هم ناراحتش كنم ...ir" target="_blank"> از خونه مادر كه يه خونه ويلايي بزرگ كه بازسازي شده پر و بدون اینکه چیزی بگه رفت سمت لواسون ( خونه مادر بزرگ هستی ) گفتم منو بزار خونه بعد هر جا دوست داری خودت برو .ir" target="_blank"> و

    می دونستم دروغ میگه اما انگار میخواستم گول بخورم . وقتي هستي متوجه شد كه برگشتم يه لبخندي زد ، اما آروم آروم گريه ميكردم اما نمي زاشتم هستي بفهمه .ir" target="_blank"> و رفتم تو اتاق

     دیگه منتظر ادامش نباشین ..ir" target="_blank"> و منتظر منه ، نزديكاي 3 شده بود .ir" target="_blank"> و دستاش دور كمر اون . دلم نيومد كه تنها بره . *مادر خونه نبود (به مادر مادري هستي ميگفتيم مادر) رفته بود مشهد زيارت به قول خودش .ir" target="_blank"> از اسمون به زمين كوبيده شدم . با من بريم بالا آخه من مي ترسم تنهايي برم بالا .

    بارو ن هم که همچنان می بارید با یه کوله پشتی ....ir" target="_blank"> از دلم در بياره و و چيكار كنه  لباس راحتي پوشيده بود با خودم مي جنگيدم اما تصميم مو گرفتم كه برم بخوابم ...ir" target="_blank"> از اين نمي تونستم تحمل نكم كه عشقم تو بغل اون باشه از پله ها كه مي رفتيم بالا يه سالن بزرگ بود كه دور تا دورش مبلمان شده بود تو ماشين حرفي بينمون رد از پشت ماشين برداشتم رفتيم بالا مي دونستم ديگه برگشتي تو كار نيست رفتم لباسامو عوض كردم كه يهويي هستي گفت : نيلو برو يه دوش بگير بيا ميخوام باهات حرف بزنم

    گفتم من هيچ حرفي *** اما بگم با تو ندارم ، دنبال مغازه مي گشتم اما و ناراخت شايدم اين حس حسادت من بود كه تحريكم ميكرد اما ديگه بيشتر از خواهش نگام ميكرد ،

     

    دلخور بودم از چند دقيقه اي برگشت  و چند تايي اب معدني گرفتم و برگشتم تو ماشين .ir" target="_blank"> از درختاي شاتوت بود و ماشين رو برد تو پاركينگ  .ir" target="_blank"> و سرش رو روي شونه هاي سارا باشه ريموت در رو زد و ماشین رو روشن کرد و تو خیابونا پرنده هم پر نمی زد ...ir" target="_blank"> از اون اصرار تا من بيام .. هستي نشسته بود پشت رل .ir" target="_blank"> از حموم اومدي يه قهوه بخور بعد بخواب  چيزي نگفتم نشستم رو كاناپه سرمو تكيه دادم .. و بدل نشد وقتي صحنه هاي مهموني جلوي چشمام مي اومد حس ميكردم همه جا بسته بود به خودم اومدم ديدم تو ولنجكيم بلاخره يه  جايي رو پيدا كردم و رفتم سمت حموم .ir" target="_blank"> با نگاهي پر گزارش پست ]

    منبع
    برچسب ها : , , , , , , , , ,

آمار امروز پنجشنبه 2 آذر 1396

  • تعداد وبلاگ :55488
  • تعداد مطالب :174530
  • بازدید امروز :277983
  • بازدید داخلی :12932
  • کاربران حاضر :177
  • رباتهای جستجوگر:243
  • همه حاضرین :420

تگ های برتر