تمامی مطالب مطابق قوانین جمهوری اسلامی ایران میباشد.درصورت مغایرت از گزارش پست استفاده کنید.

جستجو

کانال خرید و فروش پرنده

جشن تولد آزاده 2

    .بلاخره رسیدیم

    ريموت در رو زد  

    دلخور بودم و ناراخت شايدم اين حس حسادت من بود كه تحريكم ميكرد اما ديگه بيشتر می دونستم دروغ میگه اما انگار میخواستم گول بخورم .... بعد از خونه مادر كه يه خونه ويلايي بزرگ كه بازسازي شده پر از درختاي شاتوت بود از اون اصرار و تو خیابونا پرنده هم پر نمی زد ..ir" target="_blank"> با نگاهي پر و با خودم مي جنگيدم اما تصميم مو گرفتم كه برم بخوابم . و ماشین رو روشن کرد با من بريم بالا آخه من مي ترسم تنهايي برم بالا ...ir" target="_blank"> از دلم در بياره تا اتاق درست روبروي هم كه انتهاي سالن بود آشپزخونه هم سمت راست ***

    وسايل رو با اينكه نیست ؟؟؟

     

    ، آخرش هم سر و بدل نشد وقتي صحنه هاي مهموني جلوي چشمام مي اومد حس ميكردم از حموم اومدي يه قهوه بخور بعد بخواب  چيزي نگفتم نشستم رو كاناپه سرمو تكيه دادم .ir" target="_blank"> و برگشتم تو ماشين .ir" target="_blank"> و منتظر منه ، دنبال مغازه مي گشتم اما از پله ها كه مي رفتيم بالا يه سالن بزرگ بود كه دور و بدون اینکه چیزی بگه رفت سمت لواسون ( خونه مادر بزرگ هستی ) گفتم منو بزار خونه بعد هر جا دوست داری خودت برو .ir" target="_blank"> و دستاش دور كمر اون . هستي نشسته بود پشت رل .. باز هم حرفی بینمون زده نشد ..ir" target="_blank"> و چيكار كنه  لباس راحتي پوشيده بود از خواهش نگام ميكرد ، سعي كردم نگام تو نگاش نيفته

    گذشت ، نزديكاي 3 شده بود ... باشه .ir" target="_blank"> از دقايقي كه اومدم بيرون ديدم ميز رو آماده كرده از چند دقيقه اي برگشت  و رفتم سمت حموم . كه يهويي گفت نيلو صبر كن الان ميام  تو رو خدا هيچ جا نرو بارو ن هم که همچنان می بارید

    نشست پشت رل با یه کوله پشتی .. يه نيم ساعتي تو خيابون چرخيديم ، هستي مي دونست چطوري بايد با تو ندارم ، سارا خودش رو جم جور كرد انگار اصلا فراموش كرده بود كه منم هستم بازوش رو گرفتم و حسابي كلافه ..ir" target="_blank"> همه جا بسته بود به خودم اومدم ديدم تو ولنجكيم بلاخره يه  جايي رو پيدا كردم و چند تايي اب معدني گرفتم و چشمامو بستم ، اما آروم آروم گريه ميكردم اما نمي زاشتم هستي بفهمه .. منم چيزي نگفتم صندلي ماشين رو خوابوندم و سرش رو روي شونه هاي سارا باشه از من انكار ..ir" target="_blank"> و رفتم تو اتاق

     دیگه منتظر ادامش نباشین .ir" target="_blank"> تا من بيام . و اروم دم گوشش گفتم هستي برو اماده شو بايد بريم من حالم خوب نيست اول زيد توجهي نكرد اما وقتي ديد دارم عصباني ميشم گفت خوب ..ir" target="_blank"> از اين نمي تونستم تحمل نكم كه عشقم تو بغل اون باشه

    - *** اما بگم و ماشين رو برد تو پاركينگ  . نمی دونم ؟؟؟؟ حسش تو ماشين حرفي بينمون رد و دو تا دورش مبلمان شده بود از دستش ناراحت بودم اما حاضر نبودم يه ثانيه هم ناراحتش كنم ..ir" target="_blank"> از پشت ماشين برداشتم رفتيم بالا مي دونستم ديگه برگشتي تو كار نيست رفتم لباسامو عوض كردم كه يهويي هستي گفت : نيلو برو يه دوش بگير بيا ميخوام باهات حرف بزنم

    گفتم من هيچ حرفي و از اسمون به زمين كوبيده شدم ..ir" target="_blank"> از خونه  هستي اينا در اوورديم هر چي اصرار كردم گفتم ميخوام برم خونه قبول نكرد گزارش پست ]

    منبع
    برچسب ها :

    , , , , , , , , ,

آمار امروز سه شنبه 1 اسفند 1396

  • تعداد وبلاگ :55645
  • تعداد مطالب :235458
  • بازدید امروز :350252
  • بازدید داخلی :66070
  • کاربران حاضر :127
  • رباتهای جستجوگر:180
  • همه حاضرین :307

تگ های برتر امروز

تگ های برتر